خرید بک لینک

.

ی_ کفش_ زرد_ ورزشی پوشیده بود

نه آروم بود نه جیغ ،زردش

روسریش کامل جلو بود

صورت_ کوچیک و تیره و اصلاح نکرده

یاد_ آ هم مینداختم

ی_ ساعت_ زرد_ نسبتا بزرگ هم روی ساق دست داشت

با شلوار ورزشی طوسی

ی_ کتاب در آورد اما تمام راه تا فردوسی پیاده شدن_ من خوابید/یا سعی کرد بخوابه

..

لباساش روون و بی اضافات بود ،برعکس من

شال مشکی

مانتو مشکی

کتونی مشکی

با ی_ شلوار_ آبی_ روشن_ پاره

روبروی در_ مخالف_ اتوبوس وایستاده بود و آروم گریه میکرد

حتا دستش هم از رد_ اشک خیس شده بود

گفتم-آب بخور

گفتم-دهنی_ اما مرض واگیر ندارم

گریه خنده ش گرفت

گفت نه کار من با آب حل نمیشه

ونک پیاده شد تو میدون وایستاد منتظر_ ماشین_ کسی

...

از کالج میپرسید

گفتم من بهت میگم رسیدیم

اسم دانشگاه و آورد

دیدم آروم نیست

گفتم منم همونجا میخونم یعنی بلدم میگم بهت کجا

یکم حرف زدیم

وسط حرفاش گفت شما چقدر انرژی مثبتین

به برگه اسفندیار تو پوشه ی سبز نگاه کردم و تو دلم آه کشیدم

گفت که تا حالا از خدا گله نکرده

اما به نوعی گله ش این بود که چرا جز اون ٨ نفری بوده که تو راهرو افتادن از کل مدرسه شون ،سر_ کنکور

برچسب: نویسنده: باربد رضایی تاريخ: پنجشنبه 22 تير 1396 ساعت: 2:35

صفحه بندی